دلمویه
نمیدانم،
آیا دوباره این ابرهای سیاه غصه کی کنار میروند..
گاهی با خود فکر میکنم..
کاش به دنیا نیامده بودم..
و یا اینکه کاش به این سوی دنیا نیامده بودم..
میماندم..
در همان کنج خانه..
بلکه فقط خودم بودم و خودم..
خدای مهربان..
کجا نشسته ای؟
من مثل تو صبور نیستم..
و حتا اگر من باشم او نیست..
فکر میکنم روزهای خوب ما انگشت شمار شده اند..
و روزهای تلخمان در سر تا سر تقویم پر شده اند..
کاش سنگ صبوری داشتم..
درد داری ولی لبخند بر لب..
نمیدانم..
شاید پس از این روزهای سیاه روشنایی صبحی انتظارم را میکشد..
سر دردهایم هر روزه شده اند..
بغض گلویم را رها نمیکند..
اما نمیدانم چرا چشمانم اینگونه سر نا سازگاری دارند..
دریغ از قطرهای اشک...
گویا چشمانم میگویند..
بایست..
هنوز برای فرو ریختن زود است..
خدای خوبم..
منتظر پاسخت هستم..
همین..
