تبليغاتX
شبیخون

شبیخون

و تنهایی تو شبیخون حجم مرا پیش بینی نمیکرد.

دلمویه

 

نمیدانم،

آیا دوباره این ابرهای سیاه غصه کی‌ کنار میروند..

گاهی با خود فکر میکنم..

کاش به دنیا نیامده بودم..

و یا اینکه کاش به این سوی دنیا نیامده بودم..

میماندم..

در همان کنج خانه..

بلکه فقط خودم بودم و خودم..

خدای مهربان..

کجا نشسته ای؟

من مثل تو صبور نیستم..

و حتا اگر من باشم او نیست..

فکر می‌کنم روزهای خوب ما انگشت شمار شده اند..

و روزهای تلخمان در سر تا سر تقویم پر شده اند..

کاش سنگ صبوری داشتم..

درد داری ولی‌ لبخند بر لب..

نمیدانم..

شاید پس از این روزهای سیاه روشنایی صبحی‌ انتظارم را میکشد..

سر درد‌هایم هر روزه شده اند..

بغض گلویم را رها نمیکند..

اما نمیدانم چرا چشمانم اینگونه سر نا سازگاری دارند..

دریغ از قطره‌ای اشک...

گویا چشمانم می‌گویند..

بایست..

هنوز برای فرو ریختن زود است..

خدای خوبم..

منتظر پاسخت هستم..

همین..

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 3:12  توسط شبیخون  | 

بی بهانه..

با بهانه..

روز آفتابی, برفی, بارانی....

شب مهتابی..

فقط بدون دوستت دارم..

بدون تا آخرش هستم...

حالا هر جایی باشه..

دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 17:25  توسط شبیخون  | 

....

مثل همیشه که با ذوق یک کاری رو شروع میکنم و بعد از مدتی بیخیالش میشوم..

حکایت توست وبلاگ من..

تویی که ساختمت برای مقابله با خود ساننسوری ام,

چیزی که با آن رشد کرده ام..

می خواستم همدم تنهایی ام کنمت..

و گذشته ای مکتوب باشی بر آینده نامعلومم

ولی افسوس..

باز هم تا بدست آوردم دلزده ام کرد..

چه می شود کرد....؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 22:53  توسط شبیخون  | 

تو

سلام عزیزم،

سلام مخاطب همهٔ حرفهام..

یک هفته مونده به تولدم..

و چه حس غریبی دارم..

احساس می‌کنم روحم هنوز خیلی‌ کوچیکه..

و احساس می‌کنم که چقدر بزرگ شدم..

تناقض عجیبیه..

ذهنمو حسابی‌ درگیر کرده..

امسال هم ۲ تایی تولدمو جشن میگیریم..

شاید یه نشانه است..

در هر صورت بدون که ممنونم..

بخاطر این یکسال..

پارسال شب تولدم چیزائی خواستم که خدارو شکر الان دارم..

و خدای خوبم..

از تو هم ممنونم..

من که بنده خوبی نیستم..

اما تو بهترینی..

 تنهام نذار..

دوستت دارم..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 0:5  توسط شبیخون  | 

..

 

فکر کنم زأییدم

غمم را میگویم..

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 1:1  توسط شبیخون  | 

دلتنگم

 

نمیدونم از چی‌ بگم؟

دلم خیلی‌ گرفته، یه جورایی دلم می‌خواد تنها باشم،

بر عکس همیشه که دوست داشتم یکی‌ بهم چسبیده باشه،

می‌خوام برم یه جایی..

دور..

تنها..

زیر بارون..

و فکر کنم..

به زندگیم.. 

سالهایی که گذشته..

و سالهایی که آبستنم..

شاید یهویی این سالها سقط شدو من مردم..

شاید هم زنده موند..

۶۰ سال..

۷۰ سال..

کاش یک ماشین داشتم..

میرفتم تو این کوچه‌های تاریک رانندگی‌ می‌کردم..

با صدای سیاوش قمیشی..

و به زندگیم فکر می‌کردم..

هیچوقت فکر نمیکردم تو زندگیم به اینجا برسم..

به جائی‌ که می‌خوام فکر کنم..

به گذشتم...

حتا آینده ام..

نمیدونم چم شده..

شاید گوش دادن به سیاوش قمیشی آتش زیر خاکستر رو روشن کرد...

شاید دلم واسه خونمون تنگ شده..

جأیی که توش هیچ دغدغه‌ای نداشتم..

فکر کنم دارم ناشکری می‌کنم..

من تو خونمون تورو نداشتم..

که بهونم باشه..

عاشقش باشم..

عاشقم باشه..

ولی‌ قبول کن که بعضی‌ وقتا آدم حسابی‌ دلش می‌خواد بره خونه باباش..

تو اتاقش..

و رمانهای چرتو پرت بخونه..

و گریه کنه به حال دختر مظلوم داستان..

و بعد بره غذا بخور..

و غر بزنه به جون مامانش..

و یا اینکه از صبح تا شب بشینه با مامانش غیبت کنه..

اینا دلیل نمی‌شه که تو واسم کم میذاری..

فقط یکم دلتنگم..

همین

دوستت دارم!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 0:58  توسط شبیخون  | 

دوست دارم اینجوری..

نمیدونم چرا...

نخواسته میرنجونمت و وقتی میفهمم که خیلی دیر شده!

میدونی که چقدر دوستت دارم..

و من هم میدونم که چقدر دوستم داری..

یک چیزی فراتر از دوست داشتن..

عشق....

دلم برات می تپد..

حتی وقتی اخم کردی..

میدونی..

امن ترین جا تو آغوشته برام؟

میدونی..

که چقدر تو این غربت دلگیر بارونی محتاج گرمی نگاهتم؟

دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 0:10  توسط شبیخون  | 

خونه

دوباره برگشتم..

به خونه ام..

به اونجایی که توش احساس امنیت و استقلال میکنم..

خودمون دوتاییم...

فارغ از همه چیز..

درسته سخته دوری از همه..

ولی می ارزه..

باور کن..

پ ن : مرسی بخاطر همه چیز(خودت میدونی...!)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 14:14  توسط شبیخون  | 

راستی

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 13:52  توسط شبیخون  | 

یک ماه

شب جمعه است..

محرم است..

و من دلشکسته ام...

بنظرت اینها برای استجابت دعام بس نیست؟

************

دوریمان به یک ماه رسیده...

امشب مرا از آنسوی دنیا بدجور هوایی کردی..

می آیم..

با آغوشی سوزنده تر از آتش..

و عشقی روز افزون..

محبوبم:

دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 23:14  توسط شبیخون  |